سلام
من این روزها حیرون تر از اونم که بخوام کاری انجام بدم یا اینکه بخوام حرفی بزنم ............ حیرون تر ازاونم که حتی بخوام برای خودم تکرار کنم ............ حیرون تر از اونم که بخوام فکر کنم ..............حتی خواب خوراکم هم به هم ریخته .......... اینروزها همش به این فکر میکنم که چطور این همه اتفاق برام میوفته بدون اینکه من نقشی ایفا کنم ........... همه به نفع منه بدون اینکه من چیزی بدونم ........ همه برای خوشحال شدن منه بدون اینکه من ناراحتی حس کنم ............. همه با یه نیروی بزرگ به انجام میرسه بدون اینکه من نیرویی خرج کنم .......... همه از طرف خدای منه بدون اینکه من فرصت شکر گذاری داشته باشم .........
خدایا شکرت ......

پیش از این ها فکر می کردم خدا خانه ای دارد کنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها خشتی از الماس و خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور بر سر تختی نشسته با غرور
ماه ، برق کوچکی از تاج او هر ستاره ، پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او ، آسمان نقشِ روی دامن او ، کهکشان
رعد و برق شب، طنین خنده اش سیل و طوفان، نعره ی توفنده اش
دکمه ی پیراهن او، آفتاب برق تیغ و خنجر او، ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود از خدا ، در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین خانه اش در آسمان، دور از زمین
بود، اما در میان ما نبود مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه می پرسیدم، از خود، از خدا از زمین، از آسمان، از ابرها
زود می گفتند: این کار خداست پرس و جو از کار او کاری خطاست
هر چه می پرسی ، جوابش آتش است آب اگر خوردی، عذابش آتش است
تا ببندی چشم، کورت می کند تا شدی نزدیک، دورت می کند
تا خطا کردی، عذابت می کند در میان آتش، آبت می کند ...
با همین قصه، دلم مشغول بود خوابهایم ، خواب دیو و غول بود
خواب می دیدم که غرق آتشم در دهانِ شعله های سرکشم
محو می شد نعره هایم، بی صدا در طنین خنده ی خشمِ خدا ...
نیّت من، در نماز و در دعا ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم، همه از ترس بود مثل از بر کردن یک درس بود
تلخ، مثل خنده ای بی حوصله سخت، مثل حل ِّ صدها مسئله
تا که یک شب دست در دست پدر راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه، در یک روستا خانه ای دیدم، خوب و آشنا
زود پرسیدم : پدر، این جا کجاست ؟ گفت : این جا خانه ی خوب خداست !
گفت این جا می شود یک لحظه ماند گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند
با وضویی، دست و رویی تازه کرد با دل خود، گفت و گویی تازه کرد
گفتمش: پس آن خدای خشمگین خانه اش این جاست؟ این جا، درزمین؟
گفت : آری، خانه ی او بی ریاست فرش هایش از گلیم و بوریاست
مهربان و ساده و بی کینه است مثل نوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی نام او نور و نشانش روشنی
خشم، نامی ازنشانی های اوست حالتی از مهربانی های اوست
قهر او از آشتی ، شیرین تر است مثل قهرِ مهربانِ مادر است
هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست قهریِ او هم نشان دوستی است ...
تازه فهمیدم خدایم، این خداست این خدای مهربان و آشناست
دوستی، از من به من نزدیک تر از رگِ گردن به من نزدیک تر
آن خدای پیش از این را باد برد نام او را هم دلم از یاد برد
می توانم بعد از این، با این خدا دوست باشم، دوست، پاک و بی ریا
می توان با این خدا پرواز کرد سفره ی دل را برایش باز کرد
چکه چکه مثل باران راز گفت با دو قطره، صد هزاران راز گفت
می توان تصنیفی از پرواز خواند با الفبای سکوت آواز خواند
می توان مثل علف ها حرف زد با زبان بی الفبا حرف زد
می توان در باره ی هر چیز گفت می توان شعری خیال انگیز گفت
مثل این شعر روان و آشنا: « پیش از این ها فکر می کردم خدا . . .»
" زنده یاد قیصر امین پور"
ببخشد چند روزی نتم قطع بود ومن هم در گیر اسباب کشی خونه ( اینم عوارض مستاجریه ) خودمم خسته و پر مشغله نتونستم سر بزنم و یا آپ کنم ...