آمیز میتی ....

وبلاگ نگرانی های یه پسر بچه 36 ساله است...

خانه تکانی دل
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: دل ، روز ها

 

سلام
سال نوتون مبارک
 
.....غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان

اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین

بگذار همانجا بماند

فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت ...

 دلت را محکم تر اگر بتکانی

تمام کینه هایت هم می ریزد

و تمام آن غم های بزرگ

و همه حسرت ها و آرزوهایت ...

باز هم محکم تر از قبل بتکان

تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!

حالا آرام تر، آرام تر بتکان

تا خاطره هایت نیفتد

تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟

خاطره، خاطره است

باید باشد، باید بماند ...

 کافی ست؟

نه، هنوز دلت خاک دارد

یک تکان دیگر بس است

تکاندی؟

دلت را ببین

چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟

حالا این دل جای "او"ست

دعوتش کن

این دل مال "او"ست...

همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا

و حالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه

یک قاب تجربه و مشتی خاطره

مشتی خاطره و یک "او"...


خـانه تـکانی دلـت مبـارک


 


 
اسفند ... اسفند .... اسفند ...
ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: روز ها

اسفند ماه ماه زیبایی و افسانه سازی طبیعته ماه دیوانگی و عاشقیه ماه رنگ رنگ آسمون و موسیقی باد ..... ماه بیدار شدن و آزادشدن از بند خواب تنبلی ئو کرختیه ........ ماه خونه تکونی .... مخصوصا خونه دل ... آخ چه خووووب بود اگه من میتونستم تو این ماه یه چند روزی مرخصی میگرفتم و این همه زیبایی رو از دست نمیدادم بیشتر سیر میکردم و شروع بهار رو به نظاره می نشستم ..... ولی حیف که اسفند برای من اضافه کاری مشق های انجام نداده دیگرانه و من همیشه در حسرت این سمفونی بی بدیل خداوند .................

غزل اسفند
ای همه همسایگان ! زمزمه خوانی کنید
می رسد اسفند ماه خانه تکانی کنید
ماه بلوغ زمین ، ماه بلاغت رسید
مزرعه داران عشق، دانه فشانی کنید
قایق ذوق شما منتظر آب بود
دریا باریده است قایق رانی کنید
هستی، آیینه شد، می شود آیا مگر
روبروی آینه عیش نهانی کنید ؟
هستی عریان همین یک دو نفس پیش ماست
جلوه تلف می شود، چشم چرانی کنید
نکتهء اصلی چه بود ؟ اینکه خدا متن ماست
حاشیه تذهیب چیست؟ نکته پرانی کنید
وادی پیموده را می شود از سر گرفت
باغ جوان می شود، رو به جوانی کنید
باز هم از آسمان یک سر و کردن سر است
قامت روح مرا هر چه کمانی کنید

مرتضی امیری اسفندقه


 
مگس ...
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر ، خنده
شعری زیبا از زنده یاد حسین پناهی

" مگسی را کشتم 
نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است 
طفل معصوم به دور سر من میچرخید،
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!!
ای دو صد نور به قبرش بارد؛
مگس خوبی بود...
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،
مگسی را کشتم ...!

 
دلم گرفته
ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: عشق

سلام

این روزهای آخر ماه صفر دلم گرفته بد جوری هم گرفته ....... ای کاش مدینه بودم ........ و روبروی اون بزرگ پیامبر اعصار می نشستم و نجوی میکردم و حس و حال قشنگی میگرفتم ..... 

... وای کاش امام رضا یه بار دیگه اذن زیارت میداد ....... ای کاش می نشستم تو حرمش و فقط از شور و شوق زایراش جووووووووووون میگرفتم .

 

 بر آستان جانان سروده حسین اسرافیلی
-----------------------------------------------

بر آستان توام دل همیشه پابند است
چو آهویی که پناه از تو آرزومند است

بر آستان تو عمری سر ارادت ماست
دلم به زلف تو ای دوست، سخت پابند است

چه جای عقل، جنون می‌کشد به صحرایم
چو عشق جلوه نماید، چه فرصت پند است؟

خوشیم در حرمت جلوه تماشا را
چو شیشه‌ایم که با جوش باده خرسند است

سرم سلامت از این سجده، بر نخواهد خاست
کدام تیغ به ابروی دوست مانند است؟!

طواف کوی تو کردم، سروش غیبم گفت
که بر طواف رضایت، رضا خداوند است

در این شبی که منم شوق آفتابم نیست
جمال دوست مرا، مهر بی‌همانند است

به مشعر و عرفاتم جمال حضرت توست
ندانم این چه طواف است و این چه ترفند است!؟

به شهد نام شما دم به دم سخن گویم
کرامتی! که سزاوار طوطیان قند است

اگر چه هیچ ندارم تو را شفیع آرم
خدای داند و تو، با توام چه پیوند است

برای جد تو عمری گریستم چون شمع
به روز حشر مرا، آرزوی لبخند است

تهی مباد مرا دست خواهش از کرمت
تو را به حرمت زهرا (س) که سخت سوگند است


 
دعایت می کنم ...
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: عشق ، خدا

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بفهمی زندگی بی عشق نازیباست
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و ... با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور


دعایت می کنم ، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل ، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن.

خیلی بده که نمیدونم نویسنده این متن کیه ولی اینو میذارم که ازش لذت ببرید .


 
چگونه جوون بمونیم
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: عشق ، خدا

1-اعداد و ارقام غیر ضروری رو دوربنداز

این اعداد شامل سن، قد و وزن میشه

بگذار دکترها راجع به این عددها نگران باشن

خوب واسه همینه که بهشون ویزیت می دی.

2- دوستهای شاد و خوش و خرم و سر حالت  رو برای خودت نگه دار!

آدمهای بی حس و حال تو رو هم بی حال می کنن

( اگه خودت جزو این دسته ای حواست باشه!)

 

 3- دائم در حال یادگیری باش!

سعی کن بیشتر راجع به کامپوتر، کارهای دستی،باغبانی و خلاصه هرچی که فکر می کنی یاد بگیری

هیچوقت نگذار مغزت بی کار بمونه

"مغز بیکار پاتوق شیطانه"

این شیطان هم اسمش آلزایمره 

4- از چیزهای ساده، لـــذت ببر

 

5- اغلب بخنــد، قهقهه های بلند و طولانی اونقدر بخند که نفست بند بیاد

اگه دوستی داری که خیلی باهاش می خندی، پس خیلی باهاش وقت بگذرون

6- گاهی اوقات یه کم اشک بریز

سختی کشیدن هست، غمگین بودن هست اما ادامه بده ....

تنها کسی که تمام طول زندگیمون کنار ماست، خود ما هستیم

پس تا وقتی که زنده ایی زندگی کن

 

 

7- دور و اطرافت رو با آدمهاو چیزهایی پر کن که دوستشون داری

با د وستها و فامیل، با یادگاری هات، چیزایی که خیلی دوستشون داری، موسیقی ، گل و گیاه و خلاصه هرچیزی

خوب حالا  خونه ات پناهگاه و محل آرامشت شد؟

بگو ببینم، رابطه ات با خدا چطوره؟

 

8- سلامتیت رو جشن بگیر و بهش اهمیت بده!

اگه سالمی، سعی کن این وضعیت رو حفظ کنی

اگه وضعت متغیره، سعی کن متعادلش کنی و حالت رو بهتر کنی

اگر هم فکر می کنی تنهایی از پسش بر نمی آیی،از یک نفر کمک بگیر

 

9- به سمت ناراحتی ها ت سفر نکن!

برو به یک مرکز خرید، برو به یه محله ی دیگه، حتی برو یه کشور دیگه

اما هیچ وقت جایی نرو که باعث سرافکندگی واحساس گناهت بشه

 

 و... 10- از هر فرصتی که داری استفاده کن و به همه کسانی که دوستشون داری، عشقت رو نشون بده

 

................... خلاصه زندگی کن ....... خوووووووووووووب زندگی کن

(کپی برداری شده از ایمیل یه دوست خووووب )


 
دورت بگردم
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: خدا ، عشق ، روز ها

سلام

تا حالا دور کسی گشتی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دور چیزی گشتی ؟؟؟؟؟؟ آیا کسی دورت گشته ؟؟؟؟؟ یا قربون صدقه ات رفته ؟؟؟؟؟؟؟؟ راستی دور کیا می گردی ؟؟؟؟؟؟؟ یا کیا دورت میگردن ؟؟؟؟؟؟؟؟

ای ی ی ی ی ی ی چی میشد اگه من دور یکی میگشتم و تحویلم میگرفت ....... چی می شد که یکی دورم بگرده و منو حساااااااااااااابی تحویل بگیره ........ چی میشد هر دو تا مون بگردیم دورهم و قربون صدقه هم بریم ............... چی می شد من بگردم و برنگردم ........من بگردم و دیوونه باشم ....... من بگردم و بیدل باشم ..............

اینجا مکه است اون جایی که میشه دور یکی گشت ........... میشه بگردی بی منت ..... بی ناز و ادا .......... بدون اینکه ازت دلخور بشه یا پشت چشم نازک کنه ........تازه قربون صدقه ات هم بره ......

آخ خ خ خ خ خ خ خ خ  خدا جون شکرت که من الان اینجام تو حرمت تو خونه ات که حرم امن الهیه ...... من هنوز باورم نیست که اومدم و محرم شدم و دورت گشتم و  الان هم آخرین روز حضورم تو مکه است ............. و من هنوز خودمو باور ندارم و فقط خوبیش اینه که تو رو با تمام وجود باور کردم ........ تورو با تمام وجود قبول دارم و تو تنها چیزی بودی که واسه خودم خواستم ............. ولی باز هنوز باورم نیست که یه حج دیگه اینجا بودم ............. ولی ازت میخوام با تمتم وجود باز دعوتم کن که بیام اینجا دورت بگردم .......... نه بیام اینجا تموم بشم ........... بیام عاشق تر بشم و شاید دیوانه بشم ...... آخ خ خ خ خ خ خ که دیوانگی هم عالمی داره ..........

به کعبه گفت تو از خاکی من از خاک      

چرا باید به گرد تو بگردم 

ندا آمد : تو با پا آمدی باید بگردی          

برو بادل بیا تا من بگردم

دیشب شب جمعه بود ..... به نیت تمام اونا که التماس دعا گفته بودن و اونایی که به گردنم حق داشتد یه عمره به جا اوردم .... انشا الله مورد قبول باشد ....

فردا صبح میریم مدینه دلها مدینه الرسول نایب الزیاره هستم ......


 
حج
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: به نام خدا

سلام

این مطلب مربوط به یک سال قبل دقیقا شب اول ذیحجه است .....

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید                      معشوق همینجاست بیایید بیایید

حج و حاجی و قربانگاه ، حج و طواف و سعی ، حج و حج و حج ......

حج کردن کار سختی نیست حاجی شدن هم شاید سخت نباشد ، ولی حاجی بودن و حاجی ماندن ....؟؟؟؟ حج یعنی رفتن از خود و رسیدن به خدا ...... رفتن و رسیدن ..... نماندن .... عوض شدن .... حج بجای آوردن سخت نیست ولی حاجی شدن را به سختی باید بدست آورد ..... سر تراشیدن سخت نیست ولی تراشیدن قلب ؟؟؟ .... قربانگاه رفتن سخت نیست و ذبح یک گوسفند در راه خدا ولی کشتن نفس ؟؟؟ ...... سعی صفا و مروه هم سخت نیست ولی سعی و تلاش مضاعف ؟؟؟ ..... با سر فتن هم سخت نیست ولی بیدل برگشتن ؟؟؟ .....

حج و حاجی و طواف و سعی و کعبه و ... همه برای رسیدن به یکی است ، آن یکی که همه جا هست پس من کجای کارم ؟؟؟ ...

دلم که پرواز می کند ...... چون پرواز می کند خودش دوباره طواف و سعی را به جای می آورد  ..... در صحرای عرفات وقوف می کند و در گم گشتگی مشعر پیدا می شود و به شیاطین در منا سنگ پرتاب می کند و می ماند در این بی خبری که قربانی اش کنم  جلوی نفسم ، جلوی خود بی خودم ، جلوی همه بدیهایم .....

حاجی شدن سخت است و از آن ناممکن تر حاجی ماندن ..... من حاجی میخواهم  .... من حاج می خواهم .... من بیدلی میخواهم ...

فردا اول ماه حج است ....

 الهم الرزقنی حج بیتک الحرام  فی عامی هذا و فی کل عام ...

.... و اما امسال شب اول ذیحجه عازم بیت الله هستم .... نایب زیاره همه تون .......... محتاجم به دعای خیر ....

اولین دعای من برای شما اینه که انشاالله مزه حج اونم تمتعش رو بچشید تا بدونید من چی میگم .....


 
حیرونی
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: خدا ، خودم

سلام

من این روزها حیرون تر از اونم که بخوام کاری انجام بدم یا اینکه بخوام حرفی بزنم ............ حیرون تر ازاونم که حتی بخوام برای خودم تکرار کنم ............ حیرون تر از اونم که بخوام فکر کنم ..............حتی خواب خوراکم هم به هم ریخته .......... اینروزها همش به این فکر میکنم که چطور این همه اتفاق برام میوفته بدون اینکه من نقشی ایفا کنم ........... همه به نفع منه بدون اینکه من چیزی بدونم ........ همه برای خوشحال شدن منه بدون اینکه من ناراحتی حس کنم ............. همه با یه نیروی بزرگ به انجام میرسه بدون اینکه من نیرویی خرج کنم .......... همه از طرف خدای منه بدون اینکه من فرصت شکر گذاری داشته باشم .........

خدایا شکرت ......

پیش از این ها فکر می کردم خدا            خانه ای دارد کنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها                      خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور               بر سر تختی نشسته با غرور

ماه ، برق کوچکی از تاج او                   هر ستاره ، پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او ، آسمان                   نقشِ روی دامن او ، کهکشان

رعد و برق شب، طنین خنده اش         سیل و طوفان، نعره ی توفنده اش

دکمه ی پیراهن او، آفتاب                    برق تیغ و خنجر او، ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست            هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود               از خدا ، در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین           خانه اش در آسمان، دور از زمین

بود، اما در میان ما نبود                       مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت              مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم، از خود، از خدا       از زمین، از آسمان، از ابرها

زود می گفتند: این کار خداست            پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی ، جوابش آتش است  آب اگر خوردی، عذابش آتش است

تا ببندی چشم، کورت می کند               تا شدی نزدیک، دورت می کند

تا خطا کردی، عذابت می کند                در میان آتش، آبت می کند ...

با همین قصه، دلم مشغول بود              خوابهایم ، خواب دیو و غول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم                در دهانِ شعله های سرکشم

محو می شد نعره هایم، بی صدا             در طنین خنده ی خشمِ خدا ...

نیّت من، در نماز و در دعا                       ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم، همه از ترس بود          مثل از بر کردن یک درس بود

تلخ، مثل خنده ای بی حوصله                 سخت، مثل حل ِّ صدها مسئله

تا که یک شب دست در دست پدر             راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه، در یک روستا                       خانه ای دیدم، خوب و آشنا

زود پرسیدم : پدر، این جا کجاست ؟         گفت : این جا خانه ی خوب خداست !

گفت این جا می شود یک لحظه ماند         گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند

با وضویی، دست و رویی تازه کرد              با دل خود، گفت و گویی تازه کرد

گفتمش: پس آن خدای خشمگین            خانه اش این جاست؟ این جا، درزمین؟

گفت : آری، خانه ی او بی ریاست            فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است              مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی             نام او نور و نشانش روشنی

خشم، نامی ازنشانی های اوست           حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی ، شیرین تر است             مثل قهرِ مهربانِ مادر است

هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست         قهریِ او هم نشان دوستی است ...

تازه فهمیدم خدایم، این خداست              این خدای مهربان و آشناست

دوستی، از من به من نزدیک تر              از رگِ گردن به من نزدیک تر

آن خدای پیش از این را باد برد               نام او را هم دلم از یاد برد

می توانم بعد از این، با این خدا             دوست باشم، دوست، پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد                سفره ی دل را برایش باز کرد

چکه چکه مثل باران راز گفت                با دو قطره، صد هزاران راز گفت

می توان تصنیفی از پرواز خواند            با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علف ها حرف زد              با زبان بی الفبا حرف زد

می توان در باره ی هر چیز گفت           می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان و آشنا:                  « پیش از این ها فکر می کردم خدا . . .»

                                           " زنده یاد قیصر امین پور"

ببخشد چند روزی نتم قطع بود ومن هم در گیر اسباب کشی خونه ( اینم عوارض مستاجریه ) خودمم خسته و پر مشغله نتونستم سر بزنم و یا آپ کنم ...


 
یک سال دیگر ...
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: خودم

سلام

تولد چه حس غریبی به آدم میده ........... مثل یه احساس دو گانه دوست داشتن و تنفر ..... مثل خستگی بعد از یه خواب طولانی ......... مثل یه صدای بلند وقتی که داری چرت میزنی ...... تولد برا بعضی ها میتونه یه شروع تازه باشه و برا ی خیلی از آدما پایان یه انتظار طولانی یعنی انتظاری از تولد سال قبل ......

اما من امسال تولدم مثل شروعی برای یه مسابقه ماراتن می مونه ...... احساس میکنم باید بیشتر عجله کنم ..... دهنم گس شده و شیرینی تولد هم بهم حال و حس همیشگی رو نمیده ..... دارم بزرگ میشم ..... ولی من که تازه میخوام تو کودکی ام غلط بزنم تازه میخوام با حس های به حسرت مونده ام رو به همه برسوووووونم ...........

ولی من شاااااااااااادم .......... شاددددددددددد چون یه بار دیگه همه دورم بودن و بهم تبریک گفتن و من حسی برای خنده مدام داشتم ........ از شمایی که تبریک گفتید هم متشکرم ...

mahdi variji

روزها فکر من این است و همه شب سخنم     که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟                  به کجا میروم آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا   یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم

جان که از عالم علویست یقین میدانم           رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک                 دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست      به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

کیست در گوش که او می شنود آوازم          یا کدامین که سخن مینهد اندر دهنم

کیست در دیده که از دیده برون مینگرد         یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم

تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی               یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم

من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم      آن که آورد مرا باز برد در وطنم

تو مپندار که من شعر به خود می گویم        تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم

شمس تبریز اگر چهره به من ننمایی           والله این قالب مردار به هم درشکنم

                                                             مولانا


 
بهشت
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: خدا ، روز ها

سلام

بهشت کجاست ؟؟؟؟؟؟؟ اصلا بهشت چیه ؟؟؟؟؟ تا حالا شده بوی جایی شمارو یاد بهشت بندازه ؟؟؟؟؟؟؟؟ کی بهشت رو دیده ؟؟؟؟؟؟؟ اصلا میشه رفت بهشت ؟؟؟؟؟؟ یا باید هنوز رانده شده بمونیم ؟؟؟؟؟ !!!!!!!!!!!! .........

آخ که دلم بهشت میخواد ....... بهشتی که خدا رو توش با تمام وجود احساس کنم ........ چرا که هرکجا که خدا نباشه حتی اگه خود بهشت هم باشه جهنمه ........ من خدای بهشتو از خود بهشت دوست تر دارم .......

یک روز  از بهشتت             دزدیده ایم یک سیب

عمری است در زمین ات      هستیم تحت تعقیب

 

خوردیم در زمین ات            این خاک تازه تاسیس

از پشت سر به شیطان       از روبرو به ابلیس

 

از سکر نامت ای دوست      با آن که مست بودیم

مارا ببخش یک عمر            شیطان پرست بودیم

 

حالا در این جهنم               این سرزمین مرده

تاوان آن گناه و                  آن سیب کرم خورده

 

باید میان این خاک             در کوه و دشت و جنگل

عمری ثواب کرد و              برگشت جای اول ...!

                                                                       سعید بیابانکی


 
شکر .....
ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: خدا ، به نام خدا ، خودم

سلام

این روزا به شکر کردنِ بیشتر و شکر گزاری میگذره .....

شکر میکنم خدامو به خاطر چیزایی که ندارم .............. شکر می کنم خدامو به خاطر چیزایی از دست دادم ........... و خدامو شکر میکنم به خاطر همه چیزایی که به من داده ............

شکر میکنم خدا رو به خاطر اینکه نفس میکشم .............. شکر به خاطر گنجینه بی نهایت بزرگی که به من داده .......... به خاطر گنج سلامتی که هر نفسش میلیون ها تومن می ارزه ............

خدایا شکرت که میتونم برا خودم فکر کنم و تصمیم بگیرم ................ شکر که من هسسسسسسسسسستم ................ شکر که درد دادی که بی دردی تورو از یادمون نبره ............. شکر که التیام دادی که بیشتر حست کنم ...........

شکر که میتونم حس های خوووووب رو تجربه کنم ..... میتونم عاشق باشم .... میتونم بخندم ........... یا گریه کنم ........... شکر که میتونم دق دلی مو خالی کنم ............ بار غم و غصه دیگران رو بدوش بکشم .......... و غصه همام رو با دیگرونی که مقدر کردی تقسیم کنم ...........

خدایا شکرت که میتونم شکر کنم ........... که یکی هست بهش بدون هیچ چشمداشتی تکیه کنم ............ بدون هیچ شیله پیله ای باهاش حرف بزنم ......... که هیچ چی از من نمیخواد برا خودش و هر امری میکنه واسه خودمه ............ هیچ وقت منو تو هیچ کجا تنها نمیذاره ................ هیچ وقت به حال خودم رهام نمیکنه ......

و تو یه جمله شکر که خدای بزرگ منه ...........

من میدونم که هیچ کسی خدایی به بزرگی من نداره ..........

خدایا شکرت ...............

خدایا، گفتم:خسته ام،
گفتی:لا تقنطوا من رحمه الله…از رحمت خدا نا امید نشوید(سوره زمر ، آیه۵۳)

گفتم:کسی نمیدونه تو دلم چی میگذره،
گفتی :ان الله بین المر…خدا حایل است میان انسان و قلبش(سوره انفال،آیه۲۶)

گفتم:کسی رو ندارم،
گفتی:نحن أقرب الیه من الورید،ما از رگ گردن به شما نزدیکتریم(سوره ق،آیه ۱۶)

گفتم:ولی انگار اصلا منو فراموش کردی،
گفتی: فاذکرونی،اذکرکم…منو یاد کنیدتا به یاد شماباشم(بقره،۱۵۲)


 
زندگی ...
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: زندگی ، عشق

 سلام

تا حالا به زندگی چطور نگاه کردی و تو زندگی به چه چیزایی فکر کردی  ..... ؟ زندگی و مفهومش رو چی فرض کردی و دوس داری چطوری ادامه اش بدی ؟؟؟؟ دوس داری زندگی رو از زاویه دیگه ای ببینی یا اینکه دوس داری زندگی رو زیبا تر ببینی ؟؟؟؟؟؟

همیشه فکر می کنم تو زندگی عینکم کثیفه و رنگ های زیبا تری تو زندگی وجود داره .... همیشه دوس دارم از زوایای مختلف و از نگاه اونایی که دور و برم هستن زندگی رو نگاه کنم .... دوس دارم قشنگی ها رو در کنار نا پاکی هایی که وجود داره باور داشته باشم .....

..... و آخر اینکه میخوام زندگی رو از نگاه شما هم ببینم .....

زندگـــی زیبـاســـت چشمـی بـاز کـن                     گردشـــی در کوچــه باغ راز کن

هر که عشقش در تماشا نقش بست                    عینک بد بینی خود را شکسـت

علـت عـاشــــق ز عـلتــها جــداســـت                    عشق اسطرلاب اسرار خداست

من مـیـــان جســـمها جــان دیـــده ام                    درد را افکنـــده درمـان دیـــده ام

دیــــده ام بــر شـــاخه احـســـاســها                     می تپــد دل در شمیــــم یاسها

زنــدگــی موسـیـقـی گنـجشـکهاست                    زندگی باغ تماشـــای خداســت

گـــر تـــو را نــور یـقیــــن پیــــــدا شود                     می تواند زشــت هم زیبا شــود

حال من، در شهر احسـاسم گم است                  حال من، عشق تمام مردم است

زنـدگــی یــعنـی همیـــــــن پــروازهــا                     صبـــح هـا، لبـخند هـا، آوازهـــا

ای خــــطوط چهــــره ات قـــــــرآن من                    ای تـو جـان جـان جـان جـان مـن

با تـــو اشــــعارم پـر از تــو مــی شـود                   مثنوی هایـم همــه نو می شـود

حرفـهایـم مــــرده را جــــان می دهــد                   واژه هایـم بوی بـاران می دهـــد



                                                                                مولانا


 
... که می آید
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: او

سلام

روزی ناگزیر

این روزها که می گذرد هرروز

احساس می کنم که کسی در باد

                              فریاد می زند

احساس می کنم که مرا

از عمق جاده های مه آلود

یک آشنای دور صدا می زند

آهنگ آشنای صدای او

مثل عبور نور

مثل عبور نوروز

مثل صدای آمدن روز است

آن روز ناگزیر می آید

روزی که این قطار قدیمی

در بستر موازی تکرار

یک لحظه بی بهانه توقف کند

تا چشم های خسته ی خواب آلود

از پشت پنجره

تصویر ابرها را در قاب

وطرح واژگونه ی جنگل را

                         در آب بنگرند .

آن روز

پرواز دست های صمیمی

در جست جوی دوست

                   آغاز می شود

روزی که روز تازه ی پرواز است

روزی که نامه ها همه باز است

روزی که جای نامه و مهر و تمبر

بال کبوتری را امصاء کنیم

ومثل نامه ای بفرستیم

صندوق های پستی

آن روز آشیان کبوتر هاست

روز که دست خواهش ، کوتاه

روزی که التماس گناه است

وفطرت خدا

در زیر پای رهگذران پیاده رو

بر روی روزنامه نخوابد

و خواب نان تازه نبیند

روز « ورود آزاد »

روزی که روی درها

با خط ساده ای بنویسند ؛

« تنها ورود گردن کج ، ممنوع »

و زانوان خسته ی مغرور

جز پیش پای عشق

                 با خاک آشنا نشود .

و قصّه های واقعی امروز

خواب و خیال باشند

و مثل قصه های قدیمی

پایان خوب داشته باشند

روز وفور لبخند

لبخند بی دریغ

لبخند بی مضایقه ی چشم ها

آن روز

بی چشمداشت بودن لبخند

قانون مهربانی است

روزی که شاعران

ناچار نیستند

در حجره های تنگ قوافی

لبخند خویش را بفروشند

روزی که روی قیمت احساس مثل لباس

صحبت نمی کنند

پروانه های خشک شده ی آن روز

از لای برگ های کتاب شعر پرواز می کنند

و خواب در دهان مسلسل ها خمیازه می کشد

و کفش های کهنه ی سربازی

در کنج موزه های قدیمی

با تارعنکبوت گره می خورند

روزی که توپ ها

در دست کودکان

              از باد پر می شوند

روزی که سبزه زرد نباشد

گل ها اجازه داشته باشند

هر جا که دوست داشته باشند بشکفند

دل ها اجازه داشته باشند

هر جا نیاز داشته باشند ، بشکنند

آینه حق نداشته باشد

              با چشم ها دروغ بگوید

دیوار حق نداشته باشد

           بی پنجره بوید

آن روز

دیوار باغ و مدرسه کوتاه است

تنها پرچینی از خیال

در دوردست حاشیه ی باغ می کشند

که می توان به سادگی از روی آن پرید

روز طلوع خورشید

از جیب کودکان دبستانی

روزی که باغ سبز الفبا

روزی که مشق آب ، عمومی است

دریا و آفتاب

در انحصار چشم کسی نیست

روزی که آسمان

در حسرت ستاره نباشد

روزی که آرزوی چنین روزی

محتاج استعاره نباشد

ای روزهای خوب که در راهید !

ای جاده های سخت ادامه !

ای روزهای گمشده در مه !

از پشت لحظه ها بدر آیید !

ای روز آفتابی !

ای مثل چشم های خدا آبی !

ای روز آمدن !

ای مثل روز آمدنت روشن !

این روز ها که می گذرد هر روز

در انتظار آمدنت هستم

اما با من بگو که آیا من نیز

در روزگار آمدنت هستم ؟

قیصر امین پور

آن روز من و تو در کدامین سوی و به کدامین روی ایستاده ایم ...


 
← اون صفحه